شعر مشعل خاموش اثر مهدی اخوان ثالث از کتاب زمستان
- 11 جولای 2026
- بدون دیدگاه
با سلام به کاربران سراسری 24 امروز با مشعل خاموش از مهدی اخوان ثالث با شما خواهیم بود.
با ما همراه باشید.
لبها پریده رنگ و زبان خشک و چاک چاک رخساره پر غبار غم از سالهای دور در گوشه ای ز خلوت این دشت هولناک جوی غریب مانده ی بی آب و تشنه کام افتاده سوت و کور بس سالها گذشته کز آن کوه سربلند پیک و پیام روشن و پاکی نیامده ست وین جوی خشک ، رهگذر چشمه ای که نیست در انتظار سایه ی ابری و قطره ای چشمش به راه مانده ، امدیش تبه شده ست بس سالها گذشته که آن چشمه ی بزرگ دیگر به سوی معبر دیرین روانه نیست خشکیده است ؟
یا ره دیگر گرفته پیش ؟
او ساز شوق بود و سرود و ترانه داشت و اکنون که نیست ، ساز و سرود و ترانه نیست در گوشه ای ز خلوت دشت اوفتاده خوار بر بستر زوال و فنا ، در جوار مرگ با آن یگانه همدم دیرین دیر سال آن همنشین تشنه ، چنار کهن ، که نیست بر او نه آشیانه ی مرغ و نه بار و برگ آنجا ، در انتظار غروبی تشنه است کز راه مانده مرغی بر او گذر کند چون بیند آشیانه بسی دور و وقت دیر بر شاخه ی برهنه ی خشکش ، غریب وار سر زیر بال برده ، شبی را سحر کند این است آن یگانه ندیمی که جوی خشک همسایه است با وی و همراز و همنشین وز سالهای سال در گوشه ای ز خلوت این دشت یکنواخت گسترده است پیکر رنجور بر زمین ای جوی خشک !
رهگذر چشمه ی قدیم وقتی مه ، این پرنده ی خوشرنگ آسمان گسترده است بر تو و بر بستر تو بال آیا تو هیچ لب به شکایت گشودهای از گردش زمانه و نیرنگ آسمان ؟
من خوب یادم آید ز آن روز و روزگار کاندر تو بود ، هر چه صفا یا سرور بود و آن پاک چشمه ی تو ازین دشت دیولاخ بس دور و دور بود ، و ندانست هیچ کس کز کوهسار جودی ، یا کوه طور بود آنجا که هیچ دیده ندید و قدم نرفت آنجا که قطره قطره چکد از زبان برگ آنجا که ذره ذره تراود ز سقف غار روشن چو چشم دختر من ، پاک چون بهشت دوشیزه چون سرشک سحر ، سرد چون تگرگ من خوب یادم آید ز آن پیچ و تابهات و آنجا که آهوان ز لبت آب خورده اند آنجا که سایه داشتی از بیدهای سبز آنجا که بود بر تو پل و بود آسیا و آنجا که دختران ده آب از تو برده اند و اکنون ، چو آشیانه متروک ، مانده ای در این سیاه دشت ، پریشان وسوت و کور آه ای غریب تشنه !
چه شد تا چنین شدی لبها پریده رنگ و زبان خشک و چاک چاک رخساره پر غبار غم از سالهای دور ؟
نوشتن یک دیدگاه