انشا از زبان لباسشویی
- 5 جولای 2026
- بدون دیدگاه

انشای یک دانشآموز به زبان لباسشویی
من یک لباسشویی هستم، وسیلهای ساده اما پرکاربرد در خانه. هر روز صبح، وقتی اعضای خانواده بیدار میشوند، من هم بیدار میشوم تا کارم را شروع کنم. لباسهای کثیف و خسته را از سبد بیرون میآورم و با حوصله آنها را میشویم. آب گرم و سرد را با هم مخلوط میکنم تا لباسها تمیز و خوشبو شوند. گاهی لباسها از من میخواهند که بیشتر مراقبشان باشم، مثلاً لباسهای نخی را با آب سرد بشویم تا کوچک نشوند. من هم این کار را انجام میدهم چون دوست دارم همه راضی باشند.
وقتی لباسها را میشویم، آنها را به آرامی تکان میدهم و دور میزنم تا چرک و لکه از بین برود. بعد از اتمام کار، لباسها تمیز و خوشبو از من بیرون میآیند و به سبد لباسهای تمیز میروند. من خوشحال میشوم که توانستهام به خانواده کمک کنم. شاید کار من ساده به نظر برسد، اما برای من لذتبخش است. من یک لباسشویی هستم و به کارم افتخار میکنم.

یک روز عادی در خانه شروع شده بود. من، یک لباسشویی ساده، در گوشهای از آشپزخانه ایستاده بودم و منتظر بودم تا کارم شروع شود. ناگهان درِ من باز شد و دستی مهربان، لباسهای کثیف و خسته را داخل من گذاشت. لباسها بوی عرق و خاک میدادند، انگار تمام ماجراهای روز را با خود آورده بودند.
من با آب گرم و حبابهای صابون، شروع به شستن آنها کردم. هر چرخش من، مثل یک رقص آرام بود. لباسها دور خودم میچرخیدند و لکهها و خستگیها را به آب میسپردند. صدای من در خانه پیچیده بود: «همهم… همهم…» مثل یک آهنگ تکراری اما آرامشبخش.
وقتی کارم تمام شد، لباسها تمیز، خوشبو و نرم شده بودند. دیگر اثری از کثیفی نبود. من دوباره ساکت شدم و منتظر ماندم تا دفعه بعد که کسی مرا صدا کند. من فقط یک لباسشویی هستم، اما هر روز لباسها را از نو میسازم و به آنها زندگی دوباره میبخشم.
من یک ماشین لباسشویی هستم؛ شاید بیجان به نظر بیایم، اما هر روز با کلی لباس کار میکنم و حرفهای نگفته زیادی دارم. در گوشهای از خانه ایستادهام و آرام منتظر میمانم تا نوبت کارم برسد.
هر بار که درِ من باز میشود، لباسهای کثیف یکییکی وارد میشوند. بعضیشان پر از گردوخاکاند، بعضی بوی عرق میدهند و بعضی هم فقط کمی لک دارند. من بدون اینکه گلایه کنم، همه را میپذیرم. کارم تمیز کردن است و از این کار حس خوبی دارم.
وقتی شروع به کار میکنم، صدای چرخشم در خانه میپیچد. آب وارد من میشود و لباسها بهآرامی میچرخند. در آن لحظهها حس میکنم در حال انجام یک کار مهم هستم. میدانم که بعد از اتمام کارم، لباسها تمیز، خوشبو و آماده استفاده میشوند.
گاهی لباسهای کوچکی هم داخل من میآید؛ لباسهای بچهها. این لباسها پر از خاطرهاند. لکههای بازی، زمین خوردن و شیطنت روی آنها دیده میشود. وقتی آنها را میشویم، انگار بخشی از خاطرات شیرین را هم در آب حل میکنم و دوباره به زندگی برمیگردانم.
البته کار من همیشه آسان نیست. بعضی وقتها بیش از حد پر میشوم و خسته میشوم. آن وقت صدایم بلندتر میشود تا بگویم نیاز به استراحت دارم. اگر به من توجه نکنند، ممکن است اذیت شوم. نیاز دارم درست استفاده شوم تا بتوانم خوب کار کنم.
من شاهد لحظههای زیادی در خانه هستم. شادیها، عجلهها، روزهای شلوغ و حتی روزهای خستهکننده. وقتی خانواده دور هم جمع هستند و من مشغول کارم، حس میکنم بخشی از این زندگی هستم. شاید دیده نشوم، اما نبودنم خیلی زود حس میشود.
بعد از پایان کار، درم باز میشود و لباسهای تمیز بیرون میآیند. آن لحظه برای من بهترین زمان است. حس میکنم زحمتهایم نتیجه داده و توانستهام کمک کوچکی به آرامش خانه بکنم.
من یک ماشین لباسشویی سادهام، اما نقش مهمی دارم. اگر با من درست رفتار شود، میتوانم سالها کمک کنم تا زندگی راحتتر شود. پس وقتی صدای چرخش مرا میشنوید، بدانید من در حال خدمت هستم؛ بیصدا، صبور و همیشه آماده.
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی
نوشتن یک دیدگاه