انشا از زبان کمد لباس
- 5 جولای 2026
- بدون دیدگاه

از زبان کمد لباس
من یک کمد چوبی بزرگ هستم. سالهاست که در اتاق یک دانشآموز ایستادهام. هر روز صبح که از خواب بیدار میشود، درِ مرا باز میکند و لباسهایش را از داخل من بیرون میآورد. گاهی عجله دارد و لباسها را سریع برمیدارد و گاهی هم با دقت و آرامش یکی یکی نگاهشان میکند.
داخل شکم من جای زیادی نیست. کتابهای درسی، دفترها، یک کیف قدیمی و چند تا لباس که دیگر به تنش نمیرود، همه را من نگه داشتهام. گاهی مادرش میآید و وسایل اضافه را از من بیرون میآورد و میگوید: «این کمد دیگر جای سوزن انداختن ندارد.»
من خیلی چیزها از زندگی این دانشآموز میدانم. مثلاً وقتی امتحان دارد، شب قبلش لباس راحتیاش را از من برمیدارد و زود میخوابد. یا وقتی قرار است به مهمانی برود، چند بار درِ مرا باز و بسته میکند تا لباس مناسب را پیدا کند.
من فقط یک کمد ساده نیستم. من جای امنی هستم برای وسایلی که برایش مهماند. شاید هیچوقت به من نگوید «دوستت دارم»، اما میدانم که اگر من نباشم، لباسهایش روی زمین میمانند و وسایلش گم میشوند.
من کمد لباس یک دانشآموزم، خسته اما راضی از اینکه میتوانم به او کمک کنم.

یک انشا با موضوع «از زبان کمد لباس» به صورت ادبی و توصیفی آماده شده است. هدف این است که دانشآموزان با روش نوشتن و مهارتهای نگارش آشنا شوند. با سراسری ۲۴ همراه باشید.
من یک کمد لباس هستم؛ بیصدا و آرام در گوشهای از اتاق ایستادهام و سالهاست که رازهای لباسها و خاطرات صاحبم را در خود نگه داشتهام. شاید از نظر دیگران فقط یک وسیله چوبی باشم، اما درون من دنیای بزرگی پنهان است.
هر روز صبح، درِ من باز میشود و نور اتاق به داخل میتابد. لباسها یکی پس از دیگری بیرون میآیند تا روز جدیدی را شروع کنند. بعضی از آنها شاد و رنگارنگ هستند و برای روزهای خوشحال مناسباند، بعضی دیگر رسمیترند و برای موقعیتهای ویژه. من همه آنها را میشناسم و جای هرکدام را به خوبی میدانم.
در طول روز، منتظر میمانم تا شب فرا برسد. شبها که لباسها خسته و گاهی چروک برمیگردند، دوباره به آغوش من پناه میآورند. بعضی از آنها بوی بیرون را با خود میآورند؛ بوی باران، بوی مدرسه یا بوی مهمانی. این بوها برای من مثل خاطرهاند.
من شاهد بزرگ شدن صاحبم بودهام. لباسهای کوچکی را به یاد دارم که دیگر به تنش نمیروند و کناری گذاشته شدهاند. هر بار که این لباسها را میبینم، به روزهایی فکر میکنم که صاحبم کوچکتر بود. با هر لباس جدیدی که به من اضافه میشود، میفهمم که زمان در حال گذشتن است.
گاهی اوقات داخل من شلوغ میشود. لباسها روی هم میافتند و نظم به هم میریزد. آن وقت ناراحت میشوم، چون نظم را دوست دارم. وقتی دوباره مرتب میشوم و همه چیز سر جای خودش قرار میگیرد، احساس آرامش میکنم. انگار نفسی تازه میکنم.
درون من لباسهایی هستند که فقط برای روزهای خاص پوشیده میشوند و لباسهایی که همیشه استفاده میشوند. من از همه آنها محافظت میکنم.
بعضی وقتها درِ من برای مدت طولانی باز نمیشود. آن وقت تاریک و ساکت میشوم، اما میدانم که روزی دوباره باز میشوم و زندگی جریان پیدا میکند.
من یک کمد لباس ساده هستم، اما نقش مهمی دارم؛ فقط جای نگهداری لباس نیستم، بلکه نگهبان خاطرهها و تغییرات زندگی هستم. اگر به من توجه شود و مرتب نگه داشته شوم، میتوانم سالها همراه خوبی باشم؛ ساکت، امن و همیشه در دسترس.
نوشتن یک دیدگاه