ادبیات

شعر برای خون وماتیک اثر احمد شاملو از کتاب آهن‌ها و احساس

  • 11 جولای 2026
  • بدون دیدگاه

با سلام به کاربران سراسری 24 امروز با برای خون وماتیک از احمد شاملو با شما خواهیم بود.

با ما همراه باشید.

گر تو شاه دخترانی، من خدای شاعرانم مهدی حمیدی ـ
«این بازوان ِ اوست با داغ‌های بوسه‌ی بسیارها گناه‌اش وینک خلیج ِ ژرف ِ نگاه‌اش کاندر کبود ِ مردمک ِ بی‌حیای آن فانوس ِ صد تمنا ــ گُنگ و نگفتنی ــ با شعله‌ی لجاج و شکیبائی می‌سوزد. وین، چشمه‌سار ِ جادویی‌ تشنه‌گی‌فزاست این چشمه‌ی عطش که بر او هر دَم حرص ِ تلاش ِ گرم ِ هم‌آغوشی تب‌خاله‌های رسوایی می‌آورد به بار. شور ِ هزار مستی‌ ناسیراب مهتاب‌های گرم ِ شراب‌آلود آوازهای می‌زده‌ی بی‌رنگ با گونه‌های اوست، رقص ِ هزار عشوه‌ی دردانگیز با ساق‌های زنده‌ی مرمرتراش ِ او. گنج ِ عظیم ِ هستی و لذت را پنهان به زیر ِ دامن ِ خود دارد و اژدهای شرم را افسون ِ اشتها و عطش از گنج ِ بی‌دریغ‌اش می‌راند…»
بگذار این‌چنین بشناسد مرد در روزگار ِ ما آهنگ و رنگ را زیبایی و شُکوه و فریبنده‌گی را زنده‌گی را. حال آن‌که رنگ را در گونه‌های زرد ِ تو می‌باید جوید، برادرم!
در گونه‌های زرد ِ تو وندر این شانه‌ی برهنه‌ی خون‌مُرده، از همچو خود ضعیفی مضراب ِتازیانه به تن خورده، بار ِ گران ِ خفّت ِ روح‌اش را بر شانه‌های زخم ِ تن‌اش بُرده!
حال آن‌که بی‌گمان در زخم‌های گرم ِ بخارآلود سرخی شکفته‌تر به نظر می‌زند ز سُرخی لب‌ها و بر سفیدناکی این کاغذ رنگ ِ سیاه ِ زنده‌گی دردناک ِ ما برجسته‌تر به چشم ِ خدایان تصویر می‌شود… □ هی!
شاعر!
هی!
سُرخی، سُرخی‌ست:
لب‌ها و زخم‌ها!
لیکن لبان ِ یار ِ تو را خنده هر زمان دندان‌نما کند، زان پیش‌تر که بیند آن را چشم ِ علیل ِ تو چون
«رشته‌یی ز لولو ِ تر، بر گُل ِ انار»
ـ آید یکی جراحت ِ خونین مرا به چشم کاندر میان ِ آن پیداست استخوان; زیرا که دوستان ِ مرا زان پیش‌تر که هیتلر ــ قصاب ِ
«آوش ویتس»
در کوره‌های مرگ بسوزاند، هم‌گام ِ دیگرش بسیار شیشه‌ها از صَمغ ِ سُرخ ِ خون ِ سیاهان سرشار کرده بود در هارلم و برانکس انبار کرده بود کُنَد تا ماتیک از آن مهیا لابد برای یار ِ تو، لب‌های یار ِ تو!
□ بگذار عشق ِ تو در شعر ِ تو بگرید… بگذار درد ِ من در شعر ِ من بخندد… بگذار سُرخ خواهر ِ هم‌زاد ِ زخم‌ها و لبان باد!
زیرا لبان ِ سُرخ، سرانجام پوسیده خواهد آمد چون زخم‌های ِ سُرخ وین زخم‌های سُرخ، سرانجام افسرده خواهد آمد چونان لبان ِ سُرخ; وندر لجاج ِ ظلمت ِ این تابوت تابد به‌ناگزیر درخشان و تاب‌ناک چشمان ِ زنده‌یی چون زُهره‌ئی به تارک ِ تاریک ِ گرگ و میش چون گرم‌ْساز امیدی در نغمه‌های من!
□ بگذار عشق ِ این‌سان مُردارْوار در دل ِ تابوت ِ شعر ِ تو ـ تقلیدکار ِ دلقک ِ قاآنی ــ گندد هنوز و باز خود را تو لاف‌زن بی‌شرم‌تر خدای همه شاعران بدان!
لیکن من (این حرام، این ظلم‌زاده، عمر به ظلمت نهاده، این بُرده از سیاهی و غم نام) بر پای تو فریب بی‌هیچ ادعا زنجیر می‌نهم!
فرمان به پاره کردن ِ این تومار می‌دهم!
گوری ز شعر ِ خویش کندن خواهم وین مسخره‌خدا را با سر درون ِ آن فکندن خواهم و ریخت خواهم‌اش به سر خاکستر ِ سیاه ِ فراموشی… □ بگذار شعر ِ ما و تو باشد تصویرکار ِ چهره‌ی پایان‌پذیرها:
تصویرکار ِ سُرخی‌ لب‌های دختران تصویرکار ِ سُرخی‌ زخم ِ برادران!
و نیز شعر ِ من یک‌بار لااقل تصویرکار ِ واقعی چهره‌ی شما دلقکان دریوزه‌گان “شاعران!
” ۱۳۲۹

    بدون دیدگاه

    نوشتن یک دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *