انشا از زبان دستکش
انشاء

انشا از زبان دستکش

  • 5 جولای 2026
  • بدون دیدگاه

از زبان دستکش

من یک دستکش هستم. صبح زود، صاحبم مرا از روی میز برمیدارد و به دست میکند. هوا خیلی سرد است، اما من از دست او محافظت میکنم. او میرود مدرسه، و من هم با او میروم.

توی کلاس، دستهایش را روی میز میگذارد. من هم کنارش هستم. موقع نوشتن، انگشتهای من حرکت میکنند و کلمات را روی کاغذ میآورند. گاهی مداد را محکم میگیرم، گاهی پاککن را برمیدارم. در زنگ تفریح، وقتی با دوستانش بازی میکند، من هم توی سرما از دستش مراقبت میکنم.

وقتی برف میبارد، خوشحال میشوم. چون میتوانم برفها را لمس کنم و سرد نشوم. صاحبم با من گلوله برفی درست میکند و به دوستانش میزند. همه میخندند و من هم خوشحالم.

عصر که به خانه برمیگردد، مرا درمیآورد و کنار بخاری میگذارد تا گرم شوم. خسته هستم، اما خوشحالم. چون توانستم در تمام روز از دستهای او محافظت کنم. من یک دستکش هستم، شاید کوچک باشم، اما کار بزرگ انجام میدهم.

انشا از زبان دستکش

 

یک انشا با موضوع «از زبان دستکش» به سبک ادبی و توصیفی آماده شده است. این نوشته به دانش‌آموزان کمک می‌کند تا با روش نوشتن و مهارت‌های نگارش آشنا شوند. با سراسری ۲۴ همراه باشید.

موضوع انشا از زبان دستکش

من یک جفت دستکش هستم؛ نرم، گرم و همیشه حاضر تا از دست‌های کسی که مال من است محافظت کنم.
هر روز صبح که صاحبم مرا برمی‌دارد و می‌پوشد، احساس افتخار می‌کنم. بعضی روزها هوا سرد است و وظیفه‌ام این است که دست‌ها را گرم نگه دارم تا او راحت بازی کند، درس بخواند یا با دوستانش بیرون برود. بعضی وقت‌ها باران می‌بارد و من سعی می‌کنم دست‌ها را خشک نگه دارم. در هر حال، کار من محافظت و همراهی کردن است.
من با صاحبم به جاهای زیادی رفته‌ام. صبح‌ها که به مدرسه می‌رود، من کنارش هستم. عصرها در پارک بازی می‌کنیم و من دست‌هایش را از سرما و خراش‌ها حفظ می‌کنم. گاهی زمین می‌خورد و خاک روی من می‌نشیند، اما ناراحت نمی‌شوم؛ چون می‌دانم که کارم کمک کردن است.
هر دست من داستانی برای گفتن دارد. گاهی در جیب لباسش پنهان می‌شوم و صبر می‌کنم تا دوباره مرا پیدا کند. بعضی وقت‌ها مرا با خودش به سفر می‌برد. من با او راه‌های زیادی را رفته‌ام. هر لکه‌ای روی من، یادآور یک خاطره است؛ یک روز برفی، یک بازی هیجان‌انگیز یا یک روز مدرسه پر از خنده و شادی.
من بزرگ شدن صاحبم را هم دیده‌ام. اول دست‌هایش کوچک و نازک بود و حالا بزرگ‌تر شده‌اند. من کمی تنگ شده‌ام، اما هنوز کارم را انجام می‌دهم. حتی وقتی گم می‌شوم و مدتی تنها می‌مانم، صبور هستم و منتظر می‌مانم تا دوباره پیدا شوم و دست‌ها را گرم کنم.
گاهی باد و باران مرا خیس یا کثیف می‌کند، اما بعد از شستن دوباره آماده‌ام تا با افتخار دست‌ها را بپوشانم. من یاد گرفته‌ام که حتی وسایل ساده هم می‌توانند نقش مهمی در زندگی داشته باشند. بدون من، روزهای سرد سخت و ناخوشایند می‌شوند و دست‌ها اذیت می‌شوند.
من یک دستکش ساده هستم، اما دوست و همراه همیشگی صاحبم هستم. من فقط یک وسیله برای گرم کردن دست‌ها نیستم، بلکه شاهد لحظه‌ها و خاطرات او هم هستم. وقتی مرا می‌پوشد و بازی یا کار می‌کند، حس می‌کنم مفید هستم و بودنم لازم است. حتی اگر کسی به من توجه نکند، نبودنم خیلی زود حس می‌شود. من دستکشم؛ صبور، گرم و همیشه حاضر.
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی

    بدون دیدگاه

    نوشتن یک دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *