انشا از زبان دستکش
- 5 جولای 2026
- بدون دیدگاه

از زبان دستکش
من یک دستکش هستم. من دو تا برادر دارم؛ یکی برای دست راست و یکی برای دست چپ. ما همیشه با هم هستیم و هیچوقت از هم جدا نمیشویم. صاحب من یک پسر بچه کوچک است که اسمش امیر است. او ما را خیلی دوست دارد و همیشه مراقب ماست.
مقاله انشا در مورد غذای مورد علاقه ماکارونی منبع بسیار خوبی برای یادگیری بیشتر است.
یک روز سرد زمستانی، امیر ما را پوشید و به مدرسه رفت. توی راه داشت برف میبارید و هوا خیلی سرد بود. ما از دستهای امیر محافظت میکردیم تا سردشان نشود. توی کلاس، امیر با ما نقاشی کشید، کتاب ورق زد و حتی با دوستانش بازی کرد. ما خیلی خوشحال بودیم که میتوانیم به او کمک کنیم.
وقتی زنگ تفریح زده شد، امیر با دوستانش رفت توی حیاط تا گلبازی کند. او مرا از دستش درآورد و گذاشت توی جیب کتش. اما یکدفعه من از توی جیب افتادم و رفتم زیر یک نیمکت. امیر متوجه نشد و رفت. من خیلی ترسیده بودم و تنها شده بودم. دلم برای برادر دوقلوی خودم و امیر تنگ شده بود.
تا اینکه یک خانم مهربان مرا پیدا کرد و به دفتر مدرسه برد. وقتی امیر فهمید من را گم کرده، خیلی ناراحت شد. به دفتر مدرسه رفت و من را دید. او مرا بغل کرد و گفت: «دستکش عزیزم، پیدایت کردم!» من هم از خوشحالی هیچی نگفتم، فقط احساس کردم که امیر من را خیلی دوست دارد.
اگر به این موضوع علاقه دارید، حتماً انشا در مورد تسلیم یا مقاومت؟ را بخوانید.
حالا دوباره من و برادرم پیش امیر هستیم. او قول داده همیشه مراقب ما باشد و دیگر ما را گم نکند. من هم قول میدهم همیشه از دستهای او محافظت کنم.

انشا: از زبان دستکش
توصیه میکنیم این مطلب انشا از زبان یک لیوان آب را حتماً بخوانید.
من یک دستکش هستم. روزهای زیادی را درون یک کشوی تاریک و کوچک گذراندم تا اینکه صاحبم مرا پیدا کرد. او من را پوشید و از آن لحظه به بعد، دنیا برایم تغییر کرد.
اگر به این موضوع علاقه دارید، حتماً انشا در مورد شهر من را بخوانید.
مقاله انشا در مورد تفاوت افکار در انسان ها منبع بسیار خوبی برای یادگیری بیشتر است.
وقتی صاحبم مرا به دست میکند، گرمای دستش را حس میکنم. من از او محافظت میکنم؛ در روزهای سرد زمستان، دستانش را گرم نگه میدارم و در کارهای سخت، از او مراقبت میکنم. با من، او میتواند برفها را کنار بزند، گلها را بکارد و حتی آتش روشن کند.
من دوستان زیادی دارم. یک جفت دستکش دیگر که مثل من هستیم. گاهی یکی از ما گم میشود و آن وقت صاحبم ناراحت میشود. اما وقتی هر دو با هم هستیم، بهترین کارها را انجام میدهیم.
من خیلی چیزها دیدهام. گاهی صاحبم با من کتاب ورق میزند، گاهی نامه مینویسد و گاهی هم فقط دستانش را در جیبهایش میگذارد و من را از سرما پنهان میکند.
من یک دوست وفادار برای دستهای صاحبم هستم. شاید به ظاهر ساده باشم، اما کارهای مهمی انجام میدهم. من از دستها محافظت میکنم و به آنها کمک میکنم تا کارهایشان را بهتر انجام دهند.
اگر به این موضوع علاقه دارید، حتماً انشا در مورد راز گل سرخ را بخوانید.
برای گسترش دانش خود، مقاله انشا در مورد قهرمانان ملی ایران را مطالعه کنید.
اگر به این موضوع علاقه دارید، حتماً انشا از زبان کاپشن را بخوانید.
من یک جفت دستکش هستم؛ نرم و گرم، همیشه حاضر تا از دستهای صاحبم مراقبت کنم.
هر روز صبح که صاحبم مرا برمیدارد و به دست میکند، حس افتخار به من دست میدهد. بعضی روزها هوا سرد است و وظیفهام این است که دستها را گرم نگه دارم تا بتواند راحت بازی کند، درس بخواند یا با دوستانش بیرون برود. بعضی وقتها باران میبارد و من سعی میکنم دستها را خشک نگه دارم. در هر شرایطی، کار من محافظت و همراهی است.
من با صاحبم جاهای زیادی رفتهام. صبحها که به مدرسه میرود، من همراهش هستم. عصرها در پارک بازی میکنیم و من دستهایش را از سرما و زخمها نگه میدارم. گاهی زمین میخورد و خاک روی من مینشیند، اما ناراحت نمیشوم؛ چون میدانم که کارم کمک کردن است.
هر کدام از دستهای من یک داستان برای گفتن دارند. گاهی در جیب لباسش پنهان میشوم و صبر میکنم تا دوباره مرا پیدا کند. بعضی وقتها من را با خود به سفر میبرد. من با او راههای زیادی را طی کردهام. هر لکهای که روی من است، یادآور یک خاطره است؛ یک روز برفی، یک بازی پرهیجان یا یک روز مدرسه پر از خنده و شادی.
من شاهد بزرگ شدن صاحبم هم بودهام. اول دستهایش کوچک و نازک بود و حالا بزرگتر شدهاند. من کمی تنگ شدهام، اما هنوز هم کارم را انجام میدهم. حتی وقتی گم میشوم و مدتی تنها میمانم، صبور هستم و منتظر میمانم تا دوباره پیدا شوم و دستها را گرم کنم.
گاهی باد و باران من را خیس یا کثیف میکند، اما بعد از شستن دوباره آمادهام تا با افتخار دستها را بپوشانم. من یاد گرفتهام که حتی وسایل ساده هم میتوانند نقش مهمی در زندگی داشته باشند. بدون من، روزهای سرد، سخت و ناخوشایند هستند و دستها اذیت میشوند.
من یک دستکش سادهام، اما دوست و همراه همیشگی صاحبم هستم. من فقط یک وسیله برای گرم نگه داشتن دستها نیستم، بلکه شاهد لحظهها و خاطرات او هم هستم. وقتی مرا میپوشد و بازی یا کار میکند، حس میکنم مفید هستم و حضورم لازم است. حتی اگر کسی به من توجه نکند، نبودنم خیلی زود حس میشود. من دستکشم؛ صبور، گرم و همیشه حاضر.
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی
اگر به این موضوع علاقه دارید، حتماً انشا اگر می توانستم دنیا را تغییر دهم را بخوانید.
برای درک عمیقتر این موضوع، مطلب انشا از زبان یک خط کش را بخوانید.
در اینجا میتوانید اطلاعات کاملتری درباره انشا درباره اگر من جای اریوبرزن بودم؟ بیابید.
نوشتن یک دیدگاه