انشا از زبان لوستر
- 5 جولای 2026
- بدون دیدگاه

از زبان یک لوستر
من یک لوستر بزرگ و قشنگ هستم که از سقف اتاق پذیرایی آویزانم. روزها و شبها را در این خانه میگذرانم و همه چیز را از بالا میبینم. صبحها که خورشید از پنجره میتابد، نور روی کریستالهای من میافتد و هزاران رنگ کوچک روی دیوارها پخش میشود. بچههای خانه دوست دارند دستهایشان را زیر این رنگها بگیرند و بازی کنند.
عصرها که همه دور هم جمع میشوند، من روشن میشوم و با نور گرمم فضا را پر میکنم. گاهی مادر خانه زیر من مینشیند و کتاب میخواند. بچهها روی قالی میخوابند و به ستارههای کوچکی که روی سقف میافتد نگاه میکنند. من خوشحالم که میتوانم این همه شادی و گرما به خانه بدهم.
اگرچه گاهی گرد و غبار روی کریستالهایم مینشیند، اما وقتی مادر خانه با دستهای مهربانش مرا تمیز میکند، دوباره برق میافتم و زیباتر از قبل میشوم. من فقط یک وسیله نیستم؛ من بخشی از خاطرات این خانواده هستم.

یک انشای ادبی و توصیفی از دید یک لوستر نوشته شده است. این متن برای دانشآموزان آماده شده تا با روش نوشتن و مهارتهای نگارش آشنا شوند. با ما در سراسری ۲۴ همراه باشید.
من یک لوستر هستم؛ از سقف خانه آویزانم، جایی که شاید کسی زیاد به من توجه نکند، اما همیشه مراقب همه چیز هستم. من نه حرکت میکنم و نه حرف میزنم، ولی همه لحظههای این خانه را میبینم.
از همان روزی که مرا نصب کردند، جایم مشخص شد؛ دقیقاً وسط اتاق. آن بالا ایستادهام و نورم را به همه جا میتابانم. وقتی چراغهایم روشن میشود، خانه زنده میشود. چهرهها بهتر دیده میشوند و تاریکی از گوشهها دور میشود. من عاشق آن لحظهام که با یک کلید کوچک روشن میشوم و همه چیز عوض میشود.
مهمانهای زیادی دیدهام. خندهها، گفتگوها و جمعهای دوستانه زیر نور من برگزار شدهاند. شبهایی بوده که خانواده دور هم جمع شدهاند، چای خوردهاند و حرف زدهاند. من از بالا نگاهشان میکردم و با نورم سعی میکردم فضا را دلپذیرتر کنم.
اما همیشه همه چیز خوشحالکننده نیست. شبهایی بوده که سکوت در اتاق پر شده و من روشن بودهام، اما کسی به نورم توجه نمیکرد. گاهی اشکها را دیدهام، بدون اینکه بتوانم کاری انجام دهم. تنها کاری که از من برمیآید، این است که نور بدهم؛ شاید کمی آرامش بیاورم.
من تغییر فصلها را هم حس میکنم. در زمستان، زودتر روشن میشوم و بیشتر کار میکنم. در تابستان، روزها بلندتر است و کمتر به من نیاز دارند. اما هر وقت هوا تاریک میشود، من آمادهام. این وظیفه من است.
گاهی گرد و غبار روی من مینشیند. آن وقت نورم کمتر میشود و ناراحت میشوم. اما وقتی مرا تمیز میکنند و دوباره براق میشوم، حس میکنم دوباره جان گرفتهام. فهمیدهام که توجه و مراقبت، حتی برای یک لوستر هم مهم است.
من بزرگ شدن بچهها را دیدهام. قد کشیدنشان را، درس خواندنشان را، و شبهایی که تا دیروقت بیدار ماندهاند. همه این خاطرهها زیر نور من اتفاق افتاده است. شاید کسی به این فکر نکند، اما من بخشی از خاطرات این خانهام.
من یک لوستر سادهام، اما کار بزرگی دارم؛ روشن کردن تاریکی. اگر روزی خاموش شوم، خانه هنوز هست، اما چیزی کم دارد. چون من فقط یک وسیله نیستم؛ من نگهبان نور و خاطرهها هستم.
نوشتن یک دیدگاه