ادبیات

شعر قصیده اثر مهدی اخوان ثالث از کتاب آخر شاهنامه

  • 11 جولای 2026
  • بدون دیدگاه

با سلام به کاربران سراسری 24 امروز با قصیده از مهدی اخوان ثالث با شما خواهیم بود.

با ما همراه باشید.

1 همچو دیوی سهمگین در خواب پیکرش نیمی به سایه ، نیم در مهتاب درکنار برکه ی آرام اوفتاده صخره ای پوشیده از گلسنگ کز تنش لختی به ساحل خفته و لختی دگر در آب سوی دیگر بیشه ی انبوه همچو روح عرصه ی شطرنج در همان لحظه ی شکست سخت ، چون پیروزی دشوار لحظه ی ژرف نجیب دلکش بغرنج سوی دیگر آسمان باز واندر آن مرغان آرام سکوتی پاک ، در پرواز گاه عاشق وار غوک نوجوان در دوردست برکه خوش می خواند با صدایی چون بلور آبی روشن غوکخای دیگر از این سوی و آن سو در جوابش گرم می خواندند با صداهایی چو آوار پلی ز آهن خرد می گشت آن بلوری شمش زیر آن آوار باز خامش بود پهنه ی سیمابگون برکه ی هموار عصر بود و آفتاب زرد کجتابی برکه بود و بیشه بود و آسمان باز برکه چون عهدی که با انکار در نهان چشمی آبی خفته باشد ، بود بیشه چون نقشی کاندران نقاش مرگ مادرش را گفته باشد ، بود آسمان خموش همچو پیغامی که کس نشنفته باشد ، بود 2 من چو پیغامی به بال مرغک پیغامبر بسته در نجیب پر شکوه آسمان پرواز می کردم تکیه داده بر ستبر صخره ی ساحل با بلورین دشت صیقل خورده ی آرام راز می کردم می فشاندم گاه بی قصدی در صفای برکه مشتی ریگ خاک آلود و زلال ساده ی آیینه وارش را با کدورت یار می کردم و بدین اندیشه لختی می سپردم دل که زلالی چیست پس ، گر نیست تنهایی ؟
باز با مشتی دگر تنهاییش را همچنان بیمار می کردم بیشه کم کم در کنار برکه می خوابید و آفتاب زرد و نارنجی جون ترنجی پیر و پژمرده از خال شاخ و برگ ابر می تابید عصر تنگی بود و مرا با خویشتن گویی خوش خوشک آهنگ جنگی بود من نمی دانم کدامین دیو به نهانگاه کدامین بیشه ی افسون در کنار برکه ی جادو ، پرم در آتش افکنده ست لیک می دانم دلم چون پیر مرغی کور و سرگردان از ملال و و حشت و اندوه آکنده ست 3 خوابگرد قصه های شوم وحشتناک را مانم قصه هایی با هزاران کوچه باغ حسرت و هیهات پیچ و خمهاشان بسی آفات را آیات سوی بس پس کوچه ها رانده کاروان روز و شب کوچیده ، من مانده با غرور تشنه ی مجروح با تواضعهای نادلخواه نیمی آتش را و نیمی خاک را مانم روزها را همچو مشتی برگ زرد پیر و پیراری می سپارم زیر پای لحظه های پست لحظه های مست ، یا هشیار از دریغ و از دروغ انبوه وز تهی سرشار و شبان را همچو چنگی سکه های از رواج افتاده و تیره می کنم پرتاب پشت کوه مستی و اشک و فراموشی جاودان مستور در گلسنگهای نفرت و نفرین غرقه در سردی و خاموشی خوابگد قصه های بی سرانجام قصه هایی با فضای تیره و غمگین و هوای گند و گرد آلود کوچه ها بن بست راهها مسدود 4 در شب قطبی این سحر گم کرده ی بی کوکب قطبی در شب جاوید زی شبستان غریب من نقبی از زندان به کشتنگاه برگ زردی هم نیارد باد ولگردی از خزان جاودان بیشه ی خورشید

    بدون دیدگاه

    نوشتن یک دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *