ادبیات

شعر مرد و مرکب اثر مهدی اخوان ثالث از کتاب از این اوستا

  • 11 جولای 2026
  • بدون دیدگاه

با سلام به کاربران سراسری 24 امروز با مرد و مرکب از مهدی اخوان ثالث با شما خواهیم بود.

با ما همراه باشید.

گفت راوی :
راه از آیند و روند آسود گردها خوابید روز رفت و شب فراز آمد گوهر آجین کبود پیر باز آمد چون گذشت از شب دو کوته پاس بانگ طبل پاسداران رفت تا هر سو که :
شما خوابید ، ما بیدار خرم و آسوده تان خفتار بشنو اما ز آن دلیر شیر گیر پهنه ی ناورد گرد گردان گرد مرد مردان مرد که به خود جنبید و گرد از شانه ها افشاند چشم بردراند و طرف سبلستان جنباند و به سوی خلوت خاموش غرش کرد ، غضبان گفت های ه زادان !
چاکران خاص طرفه خرجین گهربفت سلیحم را فراز آرید گفت راوی :
خلوت آرام خامش بود می نجبنید آب از آب ، آنسانکه برگ از برگ ، هیچ از هیچ خویشتن برخاست ثقبه زار ، ‌آن پاره انبان مزیحش را فراز آورد پاره انبانی که پنداری هر چه در آن بوده بود افتاده بود و باز می افتاد فخ و فوخ و تق و توقی کرد در خیالش گفت :
دیگر مرد سر غرق شد در آهن و پولاد باز بر خاموشی خلوت خروش آورد های شیر بچه مهتر پولادچنگ آهنین ناخن رخش را زین کن باز هیچ از هیچ و برگ از برگ هم ز آنسانکه آب از آب بار دیگر خویشتن برخاست تکه تکه تخته ای مومی به هم پیوست در خیالش گفت :
دیگر مرد رخش رویین بر نشست و رفت سوی عرصیه ی ناورد گفت راوی :
سوی خندستان فت راوی :
ماه خلوت بود اما دشت می تابید نه خدایای ، ماه می تابید ، اما دشت خلوت بود در کنار دشت گفت موشی با دگر موشی آنچه کالا داشتم پوسید در انبار آنچه دارم ، هاه می پوسد خرده ریز و گندم و صابون و چی ، خروار در خروار خست حرفش را و با شک در جوابش گفت دیگر موش ما هم از اینسان ، ئلی بگذار شاید این باشد همان مردی که می گویند چون و چند وز پسش خیل خریداران شو کتمند خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد شش و آسمان شد هشت ز آنکه ز آنجا مرد و کرکب در گذر بودند پیچ و خمهاش از دو سو در دوردستان گم اگامخواره جاده ی هموار بر زمین خوابیده بود آرام و آسوده چون نوار سالخوردی پوده و سوده و فراخ دشت بی فرسنگ ساکت از شیب فرازی ، دره ی کوهی لکه ی بوته و درختی ، تپهای از چیزی انبوهی که نگاه بی پناه و بور را لختی به خود خواند یا صدایی را به سویی باز گرداند چون دو کفه ی عدل عادل بود ، اما خالی افتاده در دو سوی خلوت جاده جلوه ای هموار از همواری ، از کنه تهی ، بودی چو نابوده هیچ ، بیهوده همچنان شب با سکوت خویش خلوت داشت مانده از او نور باقی خسته اندی پاس مرد و مرکب گرم رفتن لیک ماندگی نپذیر خستگی نشناس رخش رویین گرچه هر سو گردباد می انگیخت لکن از آنجا که چون ابر بهار چارده اندام باران عرق می ریخت مرد و مرکب ، گفت راوی :
الغرض القصه می رفتند همچون باد پشت سرشان سیلی از گل راه می افتاد لکه ای در دوردست راه پیدا شد ها چه بود این ؟
کس نمی بیند ، ندید آن لکه را شاید گفت راوی :
رفت باید ، تا چه باشد یا چه پیش آید در کنار دشت ، گامی چند دور از آن نوار رنگ فرسوده سوده ی پوده در فضای خیمه ای چون سینه ی من تنگ اندرو آویخته مثل دلم فانوس دوداندودی از دیرک با فروغی چون دروغی که ش نخواهد کرد باور ، هیچ قصه باره ساده دل کودک در پیشانبوم گرداگرد خود گم ، پاره پوره تنگ هم دو بستر افتاده ست بستر دو مرد سرد گفت راوی :
آنچه آنجا بود بود چون دارند گانش خسته و فرسوده ، گرد آلود نیز چون دارندگانش از وجود خویشتن بیزار نیز چون دارندگانش رنجه از هستی واندر آن مغموم دم ، نه خواب نه بیدار ، مست خستگیهایی که دارد کار ، ریخته واریخته هر چیز حاکی از :
ای ، من گرفتم هر چه در جایش پتک آنجا کلنگ آنجای ، اینهم بیل هوم، که چی ؟
اینجا هم از اهرم فیلک اینجا و سرند اینجا چه نتیجه ، هه بیا آخر که نهم جای خب ، یعنی طناب خط و چه زنبیل اینهمه آلات رنج است، آی پس اسباب راحت کو ؟
گفت راوی:
راست خواهی راست می گفت آن پریشانبوم با ایشان واندر آن شب نیز گویی گفت و گویی بودشان با هم من شنیدستم چه می گفتند همچو شبهای دگر دشمنامباران کرده هستی را خسته و فرسوده می خفتند در فضای خیمه آن شب نیز گفت و گویی بود و نجوایی یادگار ، ای ، با توام ، خوابی تو یا بیدار ؟
من دگر تابم نماند ای یار چندمان بایست تنها در بیابان بود وشید این غبار آلود ؟
چندمان بایست کرد این جاده را هموار ؟
ما بیابان مرگ راهی که بر آن پویند از شهری به دیگر شهر بیغمانی سر خوش و آسوده از هر رنج رده از رنج قیبله ی ما فراهم ، شایگان صد گنج من دگر بیزارم از این زندگی ، فهمیدی ، ای ، بیزار یادگارا ، با تو ام ، خوابی تو یا بیدار ؟
خست حرفش را و خواب آلود گفت :
ای دوست ما هم از اینسان ، ولیکن بارها با تو گفته ام ، کوچکترین صبر خدا چل سال و هفده روز تو در توست تو مگر نشنیده ای که خواهد آمد روز بهروزی روز شیرینی که با ماش آشتی باشد آنچنان روزی که در وی نشنو گوش و نبیند چشم جز گل افشان طرب گلبانگ پیروزی ای جوان دیگر مبر از یاد هرگز آنچه پیرت گفت گفت :
بیش از پنج روزی نیست حکم میرنوروزی تو مگر نشنیده ای در راه مرد و مرکبی داریم آه ، بنگر …. بنگر آنک … خاسته گردی و چه گردی گویی اکنون می رسد از راه پیکی باش پیغامی شاید این باشد همان گردی که دارد مرکب و مردی آن گنه بخشا سعادت بخش شوکتمند گفت راوی :
خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد پنج آسمان نه آنکه ز آنجا مرد و مرکب در گذر بودند ما در اینجا او از آنجا تفت آمد و آمد رفت و رفت و رفت گفت راوی :
روستا در خواب بود اما روستایی با زنش بیدار تو چه میدانی ، زن ، این بازیست آن سگ زرد این شغال ، آخر تو مگر نشنیده ای هر گرد گردو نیست ؟
زن کشید آهی و خواب آلود خاست از جا تا بپوشاند روی آن فرزند را که خفته بود آنجا کنار در می آمد باد دست این یک را لگد کرد آخ و آن سدیگر از صدا بیدار شد ، جنبید آب نه بود و جسته بود از خواب باد شدت کرد ، در را کوفت بر دیوار . با فریاد پنجمین در بسترش غلطید هشتمین ، آن شیرخواره ، گریه را سرداد گفت راوی :
حمدالله ، ماشالله ، چشم دشمن کور کلبه مالامال بود از گونه گون فرزند نر و ماده هر یک این دلخواه آن دلبند زن به جای خویشتن بر گشت ، آرامید ،‌ آنکه گفت من نمی دانم که چون یا چند من شنیده ام که در راه ست مرکبی ، بر آن نشسته مرد شو کتمند خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد چار و آسمان ده ز آنکه ز آنجا مرد و مرکب در گذر بودند گفت راوی :
هم بدانسان ماه – بل رخشنده تر – می تافت بر آفاق راه خلوت ، دشت ساکت بود و شب گویی داشت رنگ خویشتن می باخت مرد مردان مرد اما همچنان بر مرکب رامش گرم سوی هیچسو می تاخت ناگهان انگار جاده ی هموار در فراخ دشت پیچ و تابی یافت ، پندارم سوی نور و سایه دیگر گشت مرد و مرکب هر دو رم کردند ، ناگه با شتاب از آن شتاب خویش کم کردند ، رم کردند کم رم کم همچو میخ استاده بر جا خشک بی تکان ، مرده به دست و پای بی که هیچ از لب برآید نعره شان در دل وای هی ، سیاهی !
تو که هستی ؟
آی گفت راوی :
سایه شان اما چه پاسخ می تواند داد ؟
های ها ، ای داد بعد لختی چند اندکی بر جای جنبیدند سایه هم جنبید مرد و مرکب رم کنان پس پس گریزان ، لفج و لب خایان پیکر فخر و شکوه عهد را زردینه اندایان سایه هم ز آنگونه پیش آیان آی چاکران !
این چیست ؟
کیست ؟
باز هیچ از هیچ همچنان پس پس گریزان ، اوفتان خیزان در گل از زردینه و سیل عرق لیزان گفت راوی :
‌ در قفاشان دره ای ناگه دهان وا کرد به فراخی و به ژرفی راست چونان حمق ما مردم نه خدایا، من چه می گویم ؟
به اندازه ی کس گندم مرد و مرکب ناگهان در ژرفنای دره غلتیدند و آن کس گندم فرو بلعیدشان یک جای ، سر تا سم پیشتر ز آندم که صبح راستین از خواب برخیزد ماه و اختر نیزشان دیدند بامدادان نازینین خاوری چون چهره می آراست روشن آرایان شیرینکار ، پنهانی گفت راوی :
بر دروغ راویان بسیار خندیدند

    بدون دیدگاه

    نوشتن یک دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *